دکتر عبدالمجید ارفعی
کریم فیضی
استاد عبدالمجید ارفعی پژوهشگر و کارشناس زبانهای باستانی، شهریور ۱۳۱۸ در بندرعباس به دنیا آمد. زبانهای سومری، اوستایی، پارسی باستان، پهلوی و اکدی را در نزد استادان بزرگی آموخت و از معدود آگاهان به زبان ایلامی در جهان بود. در سال ۱۳۵۳ موفق به دریافت درجه دکتری از مؤسسهشرقشناسی دانشگاه شیکاگو شد. پس از بازگشت، به همکاری بافرهنگستان زبان و ادب فارسی روی آورد. از کارهایش راهاندازی تالار کتیبههایموزه ملی ایران و تحقیق و خوانش کتبیههای تخت جمشید بود. وی سالهاروی الواح شوش و تخت جمشید کار کرد که دایرة المعارف بزرگ اسلامی آن را به صورت کتابی معتبر چاپ کرد و برنده کتاب سال شد. استاد در اسفندماه سال گذشته به جهان باقی شتافت. آنچه در پی می آید، گفتگویی است که چند سال پیش با ایشان صورت گرفت.
***
از خانه تا دانشگاه
پیش از هر چیز، از زندگی خودتان بگویید.
من متولد کوه گنو بندرعباس هستم. پدرم تاجری ناموفق و مادرم زنی خانهدار بود. درسال ۱۳۲۸ پدرم برای تجارت بهتر به تهران آمد. قبل از آن در یزد بودیم. دوران یزد را بهخاطر میآورم، هر چند که از آن دوران قرنها میگذرد! یادم است ظهرها که هوا گرممیشد، به خانه میآمدیم که نزدیک بازار بود.میرفتیم فالوده میخریدیم و مینشستیم با لذت میخوردیم. به دانشکده ادبیات رفتم، چونمیخواستم زبانهای باستانی بخوانم. بعد بهآمریکا رفتم. شادروان خانلری توصیه کرده بود زبانهای ایلامی و اکَدی (یعنیبابلی/ آشوری) بخوانم که مورد تأیید بقیه استادها قرار گرفت. این بود که دو سال در دانشگاهپنسیلوانیا و هشت سال در دانشگاه شیکاگو با استادان بزرگی مثل هلک در زبان ایلامی، گلاُپنهاین و راین و... زبان اکدی را یاد گرفتم.
به ایران که برگشتم، کتابخانهای برای فرهنگستان ادب و هنر فراهم کردم و موفق شدمفرمان کوروش را نسخهبرداری و چاپ کنم. حدود ۲۰ سال مازاد بر احتیاج شدم، سپس بهموزه ایرانباستان رفتم تا به کتیبههای آنجا سر و سامان بدهم. این امر حدود چهار سال بهطول انجامید. در تابستان ۱۳۸۳ کنگرهای را با هماهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد برگزار کردیم کهموضوعش پیوندهای فرهنگی ایران با غرب آسیا بود. بقیه وقتهایم را در دفترم یا مشغولکار روی آجرنوشتههای شوش هستم، یا روی گِلنوشتههای تختجمشید کار میکنم.
الآن روی چه موضوعی کار میکنید؟
کتابی که از چند وقت پیش مشغول آماده کردن آن هستم و فعلاً کنار گذاشتهام، مربوط به قانونهای بینالنهرینی است که از روز اول، چه کسانی ادعای قانونگذاری کردند و چهقانونهایی برای ما باقی مانده است، اعم از عملشدهها و عملنشدهها. در موزه مقداری روی گلنوشتههای تختجمشید کار کردم که در سال ۱۳۲۷ به ایرانبرگردانده شده بود و من آنها را خواندم. بعد سپردم برای چاپ که گفتند مقدمه انگلیسیمیخواهد و در خرداد ۱۳۸۳ تمام شد و قرار است در دائرةالمعارف بزرگ اسلامی به چاپبرسد.
در زیر دست، تجدیدنظری هم روی فرمان کوروش دارم تا برای چاپ دوم آماده شودهمراه با حاشیهها، زیرنویسها و یادداشتهای اضافه شده. نیز رویکتیبههایی کار میکنم که استادم هلک آنها را خوانده بود، ولی چون فوت کرد،چاپ نشد. من تلاش میکنم آن چیزی را که ایشان خواندهاند، ولی ترجمه نکردهاند بهفارسی ترجمه کنم.
این کار الآن در چه مرحلهای است؟
جلد اول تقریباً آماده است. چون حجم آنها خیلی زیاد است، باید در ۴ مجلد چاپ شود. مجلد اولشامل ۶۴۷ کتیبه همراه با عکسهای متفاوت و ترجمههای فارسی و انگلیسی وزیرنویسهایی است که خود مرحوم هلک زده است. بعضی وقتها هم زیرنویسهایی را خودمن اضافه کردهام که قید میکنم.
قرار است یک متن منقح از بیستون به کمک عکسبرداری لیزری و فتوگراف ودیجیتال، مطابق با واقعیت ـ نه متن سربی که انگلیسیها استفاده کردهاند ـ چاپ کنم که متنبابلی، ایلامی و آشوری، هر سه با هم باشد. در ضمن نشان بدهیم جریان آبی که باعثتخریب این سنگنوشتة سترگ میشود، از سال ۱۸۳۷ که رابینسون از آن بازبینی کرده و سال۱۹۰۵ که لینگ و تامسون بازبینی کردهاند و قالبهایی کاغذی تهیه کردهاند، تا چه حد در اینصد و چند سال پیشرفت کرده است.
این کار الآن در چه مقطعی است؟
من بر اساس چاپ قدیمی، متن بابلی را آماده کردهام که باید با آن چیزی کهروی صخره است بررسی و مطابقت داده شود و متن ایلامیاش را هم شروع کردهام که بهکمک عکس و فتوگرافی مشغول خواندن هستم، ولی چون بعضی ایرادهای جزئی دارد، بعضیچیزها از قلم افتاده است که علت آن تخریب نیست. عدم آشنایی به خط میخی باعث شدهاست که این اشتباه پیش بیاید که باید با بررسی متن، بگوییم کجاها اشتباه شده و آنها رااصلاح کنیم و یک متن خوب بیرون بدهیم.
روی این متن دیگران هم کار کرده اند که به چاپ رسیده است.
کسانی که این متنها را خواندهاند، از روی متن باستانی خواندهاند. ما استادانپارسی باستان داریم که بتوانند آن را اصلاح کنند، ولی کتابچهای ایلامی چاپ شده بود که دیدم از متنی استفاده کرده است که در سال ۱۹۰۵ چاپ شده است، بدون اینکه آگاهی داشته باشند خواندن بسیاری از واژهها به شکلهای میخیاصلاح شده است. یا مرحوم کَمرون اینها را تصحیح کرده است و اصلاحات او را باید واردمیکردند که نکردهاند. متن بابلی بدتر است چون شناخت ما، در ایران، از زبان بابلی به مراتبکمتر است. بنابراین ترجمهای که شما میگویید، اگر از متن انگلیسی باشد، تکرار مکرراتخواهد بود. شما باید زبان را بشناسید تا چنین متن سنگینی را ترجمه کنید و یا اگر متن راهمراهش چاپ میکنید، بدانید این چه متنی است. از این رو، من نمیتوانم چنین چیزی را بپذیرم، چون ایلامی آن را دیدم و برایم غیرقابل قبولبود. من ۴۳ سال است که روی این زبانها کار میکنم.
در این میراث عظیم باستانی، آیا میتوانیم متون حکمی و فلسفی را همببینیم؟
در متون بینالنهرین، شاید ، ولی متنهای به جایمانده در ایران یا اداری هستند یا پادشاهی و بدین جهت، چیزی در این زمینهها به دست ما نرسیدهاست؛ حتی در زمینه متن ادبی نیز چیزی در دست نیست. در فلسفه «چرا» مطرح است، در حالی که در خاور نزدیک، خواست خدا ملاک است.هم در مصر و هم در بینالنهرین چیزی که مطرح است، خواست خداست، در ایران همچنیناست و وقتی که خواست خدا ملاک باشد، در آن «چرا» مطرح نخواهد شد؛ بنابراین فلسفهایپدید نمیآید. فلسفه در یونان پدید آمد، برای اینکه آنها چرا میگفتند.
قبول ندارید که ایران باستان فلسفهای به نام «حکمت خسروانی» داشته است؟
نمیدانم! از کسانی که ادعا میکنند، بپرسید!
ادعا میشود این فلسفه بعد از اسلام هم ادامه پیدا کرده است.
شاید این طور باشد، ولی من درباره چیزی که مدرک نداشته باشم، حرفی نمیزنم.
آیا شاگردی دارید که راه شما را ادامه بدهد!
نخیر!
پس بعد از شما چه کسی به کاوش در زبانهای ایلامی ادامه خواهد داد؟ آیا قصدندارید یک خودآموز زبان ایلامی بنویسید؟
نه! چون در اینجا هر کس کتابی را میخواند، استاد دهر میشود و این جای تأسفدارد. چند نفر از شاگردانم که چند جلسه پیش من درس خواندند، ادعایشان بیشتر از سواد مناست که عمرم را در این راه گذاشتهام! راستش را بگویم، من دلم نمیسوزد. اگر کسی دوستداشته باشد، باید برود جان بکند و یاد بگیرد. من به لحاظ شاگرد،بدشانس هستم!
در مسیر زندگی
قبول دارید که گامی در مسیر زندگی برداشتهاید؟
بله، گامی برداشتهام. هر کسی، گامی در زندگیاش برمیدارد. بستگی به این دارد که ژن و علاقه فردیشما چه باشد و مغز شما به چه چیزی کشش نشان بدهد. روشن است که شما دنبال آنخواهید رفت.
در گام شما، چه عاملی نقش داشت و چه چیزی باعث شد که در این مسیر زندگیکنید و گام بردارید؟
چند عامل مؤثر بود: یکی، علاقه فردی؛ یکی بزرگواری برخی از استادانم که تشویق میکردند، مثل شادروان پورداود و شادروان خانلری، یا بعضی وقتها شادروانمعین که به حرفم ارزش میداد و برایم اعتبار قائل میشد. خوشبختانه استادان بزرگی داشتم که کمکم میکردند. من هم کوشیدم شاگردانم را تشویق کنم،ولی نتیجهای نگرفتم.
* آیا علاقه شما به شعر کلاسیک ایران است یا شعر نو؟
من خیلی وقتها شعر نو را نمیفهمم. من متون ایلامی را میشناسم، ولی شعر نو را نمیشناسم! نخواندهام و به دلم نمینشیند، ولی شعر گذشتگان به دلم مینشیند. ستارگان قدراول ما زیاد است: فردوسی بزرگ، حافظ، سعدی، مولانا، رودکی و این اواخر فروغی بسطامیو ملکالشعراء بهار. اینها به دل مینشیند؛ ولی من هیچ وقت نفهمیدم «غیغی آینه باغ» واقعاًچیست! این را هیچ وقت نفهمیدم.
* بهعنوان بزرگی که در یک مسیر حرکت کردهاید و استاد هستید...
من دانشجو هستم...
اگر یک جوان از شما پندی بخواهد، چه میگویید؟
میگویم: من پندی نمیدهم عزیز! اگر پند میخواهید، رادیو را باز کنید که همیشه همهرا نصیحت میکند و پند میدهد، از یک ساله تا نود و نه ساله! من پند نمیدهم، چون همهمیگویند که با همسایههایتان مهربان باشید، در ترافیک بوق نزنید و امثال این. من این کار را کنار گذاشتهام.
آیا در متون پارسی باستان، پند نداریم؟
چرا، اندرز داریم. ضربالمثل هم داریم و جالب است که همان موقع هم مثل امروز میگفتند: کرم دندان را میخورد!
شما مسیر دنیای باستان را از کودکی طی کردهاید.
بله! این دیوانگی از بچگی با من بود.
وقتی به گذشته خودتان نگاه میکنید، چه احساسی به شما دست میدهد؟ آیادوباره این مسیر را انتخاب میکنید؟ اگر دوباره در آزمون زندگی قرار بگیرید، همینمسیر را انتخاب میکنید؟
بدون گفتگو بله، همین مسیر را انتخاب میکردم. چون دیوانگیباید در ژن آدمی باشد، ولی حتماً برای گذران معاش، حرفهای دیگر در کنار این مسیر یاد میگرفتم تا زندگی کنم. چون به جهت سختی معاش، از کارهای علمی دور شدم وکارم به ماهیگیری در دریای جنوب و لارک کشید. چند سال پیش که شیکاگو رفتم، حسّم این بود که اینجا جای کار است. در آنجااز ۷ صبح تا ۱۲ شب به راحتی میتوانستم کار کنم، بدون اینکه نگران چیزی باشم.
همان زمان میتوانستید در خارج از کشور تدریس کنید؟
بله، میتوانستم.
پس چرا نرفتید؟
چون اینجا خانه من است؛ خانه من اینجاست. اگر اینجا خانه من نبود کهنمیرفتم تاریخ ایلام و زبان ایلامی بخوانم. اگر ریشهام در اینجا نبود، در آمریکامیماندم.
ماهیگیری در لارک را به شیکاگو ترجیح میدهید؟
اینجا خانه من است. در اینجا من با شما سلام و احوالپرسی میکنم. آنجا چه؟ من درتمام هشت سالی که در دانشگاه شیکاگو بودم، فقط یک بار با رفیقانم به بیرون رفتیم، آن هم ازساعت ۱۲ شب تا ۲ شب. در هشت سال، فقط یک بار، دو ساعت.
مشخصة خانه شما چیست؟
جایی است که من در آن پرورش پیدا کردهام. خانه من جایی است که شعرش با منحرف میزند و موسیقیاش مرا متحول میکند. مشخصة خانه من این است که مال من است.
این خانه چه فرقی با خانههای دیگر دارد؟
آیا شما شعر انگلیسی را میفهمید؟
منظور من فقط شعر نیست!
این شعر و این خانه، فرهنگ من است. چیزی است که من با آن بزرگ شدهامو پرورش پیدا کردهام. هیچ وقت هم آرزو نکردم در خانهای دیگر به دنیا بیایم. سالها سر این موضوع درگیری داشتم که میگفتند: چرا تلاش نمیکنی اقامت فلان و بهمان کشور را بگیری؟
راستی و درستی
بیش از هر چیز، به چه چیزی فکر میکنید؟
راستی و درستی. من بزرگ شدم و تربیت شدم که دروغ نگویم.
شما از استادانتان با تقدس یاد میکنید. سرّ این مسئله چیست؟
من مدیون همه معلمهایم هستم. از معلم کلاس ابتداییتا استاد دوره دکتری، تا الآن همکه در این سن هستم، خودم را مدیون آنها میدانم. در دانشگاه شیکاگو، همه یکدیگر را بااسم کوچک صدا میزدند، ولی برخلاف همه دانشجویان، استادها را به اسم کوچک صدانمیزدم و همیشه میگفتم: پروفسور فلانی، پروفسور فلانی.
من هر چه دارم از استادانم دارم. برای من همیشه استادهایم مقدس بودهاند،حتی استادی که در نوجوانی به من پسگردنی زد. مرحوم کمپانی در دبیرستان مرا خیلی آرامزد و یک هفته گیج بودم. او بوکسوری قوی بود! داستانهم این بود که میزم را کمی از دیوار کنارتر کشیدم. پای یکی از دانشآموزان گیر کرد و نزدیکبود بخورد زمین. پرسید کدام یوزپلنگ این کار را کرده است؟ گفتم من! گفت: سرت را جلوبیاور. بردم جلو! آرام زد، ولی من یک هفته سرم گیج میرفت. خود این هم خاطرة خوشی است.
زیباترین کلمه هستی از نظر دکتر ارفعی چیست؟
شاید شاد بودن.
زندگی را اساساً چه دیدید؟
من زندگی را کار دیدم، خانواده دیدم و کشورم دیدم.
اگر کسی از شما بپرسد زندگی را تعریف کنید، چه میگویید؟
آیا شما میتوانید زندگی را تعریف کنید؟ اول شما به من جواب بدهید تا بعدش من همزندگی را تعریف کنم.
از نظر شما زیبایی زندگی در چیست؟
در همه چیز. یک روز، ساعتها ایستادم و به یک سوسک درختی که رنگ سبز متالیک داشت، زل زدم و نگاه کردم. بسیار زیبا بود. به معنای واقعی کلمه زیبا بود. یک وقتآدم مگسی را میبیند که رنگ سبز متالیک دارد و از زیبایی آن حیرت زده میشود. برگهاییک درخت خیلی زیباست. زیبایی در همه چیز و همه جاست.
سهراب سپهری هم همین را میگوید: گل شبدر چه کم از لالهقرمز دارد...
سعی نکنید میان من و شعر نو آشتی برقرار کنید! زیبایی در همه چیز قابل لمس است.صبح که شما از خواب بیدار میشوید، تکههای ابر در آسمان پیداست و آفتاب نیز تازه طلوعکرده است. این صحنه هر روز تکرار میشود و همواره زیباست، خصوصاً در روزهای زمستانکه انسان صبح بیرون است. برآمدن آفتاب و غروبآفتاب بسیار زیباست، چون همه چیز زیباست.
منطق زندگی چیست یا چه چیزی میتواند باشد؟
شعار من این است که: انسان باید شاد باشد.
حالا که زندگی را تعریفناپذیر میدانید، میخواهم بپرسیم تلقی شما از مرگچیست؟
مرگ یک واقعیت است. انسان از وقتی که نطفهاش منعقد میشود، با مرگ همراه است.به این جهت، شیون و زاری هم ندارد. آدم در ماتم از دست دادن نزدیکانش ناراحت میشود،ولی توی سر زدن ندارد. مرگ واقعیتی است که هیچ کس گریزی از آن ندارد. هیچ کس عمرجاودان نکرده و نخواهد کرد. اهوره مزدا وقتی زرتشت از او درخواست عمر جاودان میکند،میگوید: اگر به تو عمر جاودان بدهم، مجبورم به کسی هم که تو را میکشد، عمر جاودان بدهمو این امکان ندارد. هیچ کس عمر جاودانی ندارد، حتی کائنات هم جاودانی عمر نمیکنند.
خورشید بعد از چهار، پنج میلیارد سال شروع به پف کردن میکند و زمین و زمانرا برمیچیند؛ خودش هم از بین میرود و کمکم یک ستاره کوچک سفیدرنگ میگردد.
کهکشانها از همدیگر باز میشوند و معلوم نیست به کجا میروند و معلوم نیست دوباره جمعمیشوند یا نمیشوند. هر چیزی عمری دارد؛ ولی مرگ به معنای نابودی نیست. برای اینکهتکتک اتمهای من وجود دارد. از روزی که زمین آفریده شده تا به امروز که ما با هم صحبتمیکنیم، مقدار اتمهای زمین ثابت است. ما در زندگیمان، زندگی را میگیریم و منتقل میکنیم.این چرخه زندگی است و مرگ هم جزو چرخه زندگی است.
و سرانجام چه چیزی میتواند زندگی را با اندوه مقرون کند؟
ناراحتیها و کژیها.
* زندگی و بس (انتشارات اطلاعات)
شما چه نظری دارید؟